|
1- گویند : یکی از اهالی کوشکی سرطرهان که از نظر خط و مش فکری با نظر علی خان غضنفری حاکم وقت طرهان مخالف بود در سفری که به پشت کوه ایلام دارد با والی پشت کوه که از همفکران او می باشد ملاقاتی دارد . والی پشت کوه دستور تهیه ساز و برگ سفر شکار را صادر می نماید و طرهانی هم در میان جمع حاضر است . در طول سفر وقتی اسب ها از سرابالایی بالا می روند ، بادی از معده اسب کوشکی بیرون می آید . والی ( البته نمی داند اسب چه کسی است)با حالتی تمسخر آمیز می گوید : گوز اسب به ریش صاحبش ، افراد جمع از گفته والی ناراحت می شوند ولی یارای چیزی گفتن ندارند و به راه خود ادامه می دهند تا اینکه اسب والی همان بلایی سرش می آید که به سر اسب کوشکی آمده بود در این حین همه حاضران منتظر جواب کوشکی به والی هستند ، کوشکی می گوید : این نرخی است که والی خودش بریده است(تعیین کرده است) . یعنی ( گوز اسب به ریش صاحبش).در یکی از کتب محلی این مطلب را به یکی از بزرگان دلفان نسبت داده است . در صورتیکه شخص کوشکی بوده است . 2- آورده اند: حاکمی به نام میرزا در در روستای کنونی چشمه میرزا حکومت می کرده است . شش برادر که به یتیمی بزرگ شده اند ( آنها را از پادروند ها خوانده اند ) به میرزا باج و خراج و مالیات نمی دهند . میرزا از کار آنها ناراحت و دستور آمدن به در گاه را صادر می کند ولی آنها سر پیچی می کنند . میرزا هم دستور قتل همه آنها را صادر می کند و می گوید : جنازه آنها را به خاک نسپارید و بگذارید که درندگان و لاشخورها جنازه آنها را تیکه پاره کنند . راپرت به آنها اطلاع می دهد که میرزا حکم قتل همه شما را صادر کرده ، آنها هم شبانه اسباب کشی می کنند و از طریق تنگ قبله به طرف کرمانشاه حرکت می کنند ، ولی نیروهای میرزا در تنگ قبله به آنها می رسند و هر شش نفر حتی مادرشان را به قتل می رسانند . یکی از بزرگان کوشکی آنها را به خاک می سپارد . به میرزا خبر می دهند که هر شش نفر را به قتل رساندیم . میرزا می گوید: با جنازه آنها چکار کردید ، می گویند یکی از بزرگان کوشکی آنها را به خاک سپرد . میرزا ناراحت می شود و دستور بازداشت کوشکی را صادر می کند . وقتی کوشکی به در بار می آید از او می پرسد من دستور قتل آنها را صادر کردم و بنا شد که جنازه آنها در بیابان رها شود تا درنده و پرندگان آنها را بخورند . (چرا این کار را کردی )؟ کوشکی هم می بیند که اوضاع نا بسامان است و زود جواب می گوید : قربان خودت می دانی که این شش نفر به حضرت عالی با این جایگاه جاج و خراج نمی دادند که هیچی ، نافرمانی هم می کردند . به بنده هم زور می گفتند و آرزو کرده بودم که روزی آنها را به خاک بسپارم و بر روی قبر آنها با پا بروم . میرزا از جواب او قانع می شود و می گوید : بله مثل اینکه هم فکر بوده ایم چون به آرزویت رسیده ای با تو کاری نیست .
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 0:19  توسط م ط
|
|